واقعا نمیفهمم این چه مزخرفیه و وچه فازی دارن.

بین یکی از زنداداشام بزرگه هرررر دفعه از سیر تا پیاز میاد پیشم دردل میکنه اخرش میگه به کسی نگو میگم چشم بعد چند ماه دیگ میاد بهم میگه این بود اعتماد این بود رازداری شرو میکنه اشتباه کردم باهات دردل کردم.بهش میگم بابا من پیش کسی حرفی نزدم حتی واقعا پیش دامم نمیتونم ی کلوم دردل کنم چه برسه بخام ب بقیه حرف بزنم. میگم پیش کسی حرف نزدم نمیخاد باور کنه منم حرفی نمیزنم.

این زنداداش دیگم واقعا همیشه بهم میگه نداریم فلانی بلانی بهش میگم زندگی همینه هرررررر سری منو ببینه میگه نداریم و اینا ادم مجبور میشه نره خونشون یا چیزی نگه.این زنداداشه هم از هردری باشه میگه نداریم و اینا از اون طرف چیزهایی میخره ک خودم دهنم باز میشه از این چیزها.درحالی داداشم براش هیچ وقت کم نمیزاره میاد پیشم میگه داداشت فلانی و اینا.در اخر میگه ب کسی نگو میگم چشم چند ماه بعد میاد میگه کلاغ خبر اورده ک فلانی این حرفو زده.میگم من حرفی نزدم روحمم خبر نداره هیچ باور نمیکنه.

هر زنداداشی باشه میاد از مشکلات پیش من گلایه و شکایت میکنن و داداشت اینجوره اونجوره.جواب کوبنده بهشون میدم بازم ادم نمیشن.

این زنداداشا باهمدیگ مشکل دارن برید باهم مشکلو حل کنید چرا میایید منو اذیت میکنید چرا پای منو وسط میندازید.

داداشام و برادر زادهام خیلیییی ارزو دارن من برم خونشون بقدری خوشحال میشن ک نگو.بعد این زنداداشا بجای این حرف خوب برنن عذابمو خراب میکنن بعد ماه دیگ بدم خونه داداش دیگ سریع زنگ‌میزنن این بود اعتماد این بود دردل اطمینان. نتیجه اینه هر زنداداشی باهام دردل میکنه فکر میکنه من حرف بیش بقبه میزنم بعنی از دردل کردن من پشیمون میشن و بشدت بدشون میاد خونه داداشا برم.

هر بدبختی مشگلات دردسری باشه میان پیش من میزنن شادی ها رو میبرن برا خودشون.

اینا فکر میکنن چون مجردم دغدغه ندارم سینگل راحتم😐.

بخدا خودمم کم مشکل ندارم طی این هفته رفتم حموم ریزش مو دارم بعد خشک کردم موهامو بافتم موهام داره روز ب روز بیشتر سفید میشه.

بخدا اینقدر فشار بهم میارن و از این طرفم فشار بهش اصافه میشه اسم خودمو فراموش میکنم.

من نمیفهمم اینا چطور زیر دست پدرومادرشون بزرگ شدن میان اینجوری میکنن درحالی من به اندازه به همشون خوبی در به اندازه میکنم این میشه جواب کاریشون نداشته باشم این میشه جواب.بخداوندی خدا هر دختری ارزوشه من بشم خواهرشوهرش.یادمه ی خانمی میامد ب زنداداشام میگفت خوش بحال مادر شوهرت و خووهرشوهرت عزیزن قدرشو بدون. بعد اینا.

یکی از داداشا میگفت دونفر بخاطر خود یوسف کور شدن.فاطمه هم همه دوسش دارن هروقت میاد خونمون بچه ها خونه میبرن هوا هروقت میره بچه ها گریه میکنن ک تا یک هفته.

زنداداشای عزیز یاد بگیرید قبلش خوب فکر کنید و کمتر رو مخ من رژه برید.اه



برچسب‌ها: یادبگیرید
تاريخ : سه شنبه بیستم آبان ۱۴۰۴ | 10:5 | نویسنده : نازنین فاطمه |