عزیز کردهی قلبم،
چند روزیست که میخواهم دست به قلم شوم، اما هر بار اتفاقی مرا باز میدارد تا هر آنچه در ذهنم میگذرد را بر روی کاغذ بیاورم. حالا اما، برخلاف هر آنچه که آزارم میدهد، توانستم پشت میز بنشینم و این نامه را برایت بنویسم. نمیدانم زندگی سخت میگیرد یا که من بیش از اندازه سخت گرفتهام؛ در هر صورت، همهچیز سخت است و این من را دارد از پا در میآورد. میدانم که من را درک میکنی و حرفهایم را میفهمی، اما کاش میشد در دنیای درونم قدم بگذاری و ببینی تا چه اندازه غمگین، سرد و دلگیر شده است. بیشتر اوقات این حال غمزدهی تاریک، خود من را آزار میدهد و انگار وجود توست که به روحم رنگ و زندگی میبخشد. در میان این همه زشتی، فقط فکر کردن به تو میتواند حال من را بهتر کند؛ انگار آن من خسته، برای دوام آوردن در اینجا، چنگ میزند به اندک امیدی که باقی مانده. میدانم که نباید امید آدمی، آدم دیگری باشد، اما انگار تمام چیزی که حالا دارم همین است.
مراقب خودت باش.
راستی ارزوهایم را چال کرده ام و این روزها خیلی فشارها روی من است، در به در دنبال کارهای مجازی میگردم اما هیچ کس رومن حساب باز نمیکند که نمیکند.دعا میکنم هیچ کس مثل من نباشد.
برچسبها: مثل من نباشد
دلم میخواهد بنویسم؛
نامهای از تبار اندوههای ناگفتهام، از غمهای خاموشم، از اشکهای سمجی که گاهی بدون اجازهام میچکند، از تاریکی افکار درهم آمیختهام که مدام سعی در بلعیدن آرامشم دارد و با این حال، به کورسویی از امید دل بستهام. و میدانم هیچ دستی برای گرفتن این نامه پیش نخواهد آمد، اما مینویسم، شاید روزی خواندی.
برچسبها: دلم میخاد نامه بنویسم
میدانید که من هم دستان بازتری داشتم و هم زبان تندتری و خیلیجاها حتی دستاوردهای به مراتب بیشتری؟! اما گذاشتم غرورم بشکند و روحم درد بگیرد و احساساتم جریحهدار شود و سکوت کردم تا دلِ شما را نشکنم!.
هیچ میدانید درست در همان لحظه که آدمی در مقابل شما سکوت کرده، کوبندهترین حرفها را برای گفتن داشته؟.
برچسبها: میدانید ک
روز تولدم عمل داشتم.عمل سختی و سنگینی بود و منی که خودمو سپردم به خدا و حتی وصعیت نامه نوشته بودم در اتاق عمل یک جلد قرآن اندازه انگشت دستم بود و مشت کردم تا دیده نباشد.دوتا خانم و اقا بالا سرم بودند یکی دستگاه میچسباند دیگری دستگاه و امپول اماده میکرد خانم میگفت نترس عزیزم اشگ هامو پاگ میکرد و دستگاه وصل میکرد و آن اقا بهم گفت موهاتو ببافم اذیتت نکند اجازه دادم ببافتش دیدم خودش هم گریه اش گرفته مخاستم بگم گریه نکنید دیدم ازم دور شدند و بیهوش شدم.وقتی به هوشیار امدم بهم گفتند حرف بزن گفتم دا ( مادر) مرا به اتاقی بردند که یک بیمار دیگر هم آنجا بستری بود. من نای حرف زدن و گریستن هم نداشتم و یادم هست که از درد، صدایم از حنجره بالا نمیآمد! اما بیمارِ تخت مقابلم مدام ناله و اعتراض میکرد و پرستاران دائما به او سر میزدند و نگرانش میشدند و میخواستند ساکتش کنند. و منی که از شدت درد گاهی از هوش میرفتم و گاهی بیصدا فقط درد میکشیدم و نگاه میکردم.
کسی حال مرا نمیپرسید، چون ساکت بودم، کسی به من سر نمیزد، چون ساکت بودم، کسی نگران من نمیشد، چون ساکت بودم! حال من خوب به نظر میرسید، چون ساکت بودم!!!
خواستم بگویم: در زندگیتان نگران و دلسوزِ آنهایی باشید که ساکتند، آنهایی که حتی نایی برای اعتراض و فریاد ندارند! آنی که اعتراض میکند؛ هنوز جانی برایش مانده که فریاد بزند، اما رنج و آسیبِ حقیقی آنجاست که صدا و هیاهویی بلند نمیشود!
و دردناکترین قسمتش این است که باید حتما جار و جنجال بهپا کنی و فریاد بزنی تا رنجت دیدهشود! باید اعتراض کنی، باید بلد باشی، باید ببینند که داری دست و پا میزنی و تقلا میکنی. باید با صدای بلند غمگین باشی.اما من نمیدانم.
برچسبها: باید داد بزنی
ساکت شدهام... و بیتفاوت به جمع و تفریقِ آدمها، به آمدنها و رفتنها، کم شدنها و اضافه شدنها، گفتنها و نگفتنها، قضاوت کردنها و حسادتکردنها و رقابت کردنها... خودم را کشیدهام کناری و خیلیوقت است که به کارِ هیچکس کار ندارم. خودم را کشیدهام کناری و دارم تلاش میکنم از همهمهی جهان و آدمها دور بمانم و بدون ناآرامی و تشویش زندگی کنم. کار کنم و تلاش کنم و دلخوش باشم و زندگی کنم.
برچسبها: ساکت شده ام
خیلی عجیبی دختر!
یه روز میخوای همهچی رو ول کنی بری، فرداش دلت نمیاد حتی گلدون کنار پنجره رو تنها بذاری؛ اصلا بگو ببينم چند بار خستگیاتو گذاشتی لای موهات گرهشون زدی؟
برچسبها: عجیب
آنقدر مهربان واقعی باش که هرکس با تو روبهرو میشود؛ باور کند که آفریده خدا هستی، نه ساخته جامعه.
برچسبها: انقدر مهربان باش
گاهی اوقات دلم یه کلبه میخواد
که کنار دریا باشه، شایدم وسط جنگل.
از اونجا هم برم مشهد خودمو در حرم گم کنم بعد ی مدت برگردم سرجام.
دلم بوی چوب بارون خورده میخواد، دلم یک دنیا سکوت میخواد، بدون حتی یک ذره دغدغه فکری،
شهر و دود و دم و آدماش.
دلم یک نفر میخاد باهاش برم پارک تاب بازی کنم از اونجا هم برم سرسره و برگشتنی باقلوا و ذرت بخورم.
سر نیمکت پارک بنشینم تکیه کنم سر شونه اش حرفامو بزنم اینقدر بزنم تا بغص لعنتی از گلوم بیرون بیاد.
از اونجا اشگ هامو پاگ کنم صورتمو بشورم باهم بریم گلزار شهدا.
از اونجا هم بدیم توی خیابون ی هدیه کوچولو به بچه ها بدم کلی خوشحال شن.
دلم میخاد اینبار از قبلی موعق بشم و بشم خانم معلم
دلم میخاد از اونجا هم بریم خونه سالمندان و بهزیستی کلی باهم خوش بش کنیم.از مادربزرگا و پدربزرگا بخوام از خاطراتشون تعریف کنه و من همچنان مشغول نوشتن حرفاشون بشم.
دلم یه بچه نوزاد میخاد که ثمره عشق من و او بشه.
دلم میخاد برم شلمچه همه جا رو ببینم.
دلم میخاد اونایی که عاشق همن و عشقشون پاگه به همدیگ برسن.
اینا چیز زیادیه؟؟؟؟
برچسبها: دلم میخاد
برای کسی که نمیدانم کیست.
گاهی دلم برایت تنگ میشود
شاید تابحال یکدیگر را ندیده باشیم اما من در میان رفتنِ تو جا ماندهام و تو در هیاهوی غفلتهای من گم شدی
زندگی را به سختی تحمل میکنم و در دنیایی که شما حضور نداری سقوط میکنم
سقوط که نمیشود گفت
نزولی در جهانی که ورای سقوطش چیزهای وحشتناکتری نیز دارد!
من فکر میکنم آدم میتواند متعالی بماند و سقوط کند
اما نزول بیبرو برگرد به مرگ آدمی شبیه است!
امیدوارم دیدن خوبهایتان برایتان کافی باشد و لکهی بودنم حتی به گذری اتفاقی خاطر شریف شمارا مکدر نکند!
راستش را بخواهید بعضی اوقات فکر میکنم انتهای این سفر هستم و حتی وقتی صدایم میکنند و میگویند "بیا دیگه" تمایلی به حرکت ندارم
مانند پلیکانی که از کوچ دوستانش خوشحال است ولی میخواهد در لانه و فصل ویرانش بمیرد!
وقتی میرفتم انتظار داشتم مرا صدا کنید
نکردید
و الان دلم برای صدا کردنتان تنگ شده است.
من از زندگی، خانهای ساده میخواهم که از سقف و دیوار و پنجرهاش، عشق بریزد و آرامش چکه کند. پنجرهی نجیبی میخواهم به سمت آفتاب نیمروز و کتابخانهی موقری پر از کتابهایی که دوست دارم.
من از زندگی، چیزهای ساده میخواهم، اتفاقات ساده، آدمهای ساده، تفریحات ساده و مشغولیتهای ساده. من از شلوغی و پیچیدگی خستهام، از دغدغههای بزرگ و نگرانیهای بزرگتر... دلم لحظاتی آرام میخواهد، روزهایی که بیهیچ فکر و اندوهی در خانهای بیدردسر، بیخیال مقابل پنجره ایستادهباشم و چایی بنوشم و کتابی بخوانم و صدای آشپزخانهای گرم و گیاهانی شاداب و موزیکی آهسته، فضای فکر من و خانهام را پر کردهباشد. میخواهم فرصت داشتهباشم به عشق فکر کنم، به همصحبتی، به دلخوشیها، به سکوت...
من از زندگی چیز زیادی نمیخواهم، به جز آرامش و خیالی تخت و ذهنی خالی از نگرانی و لبریز از زیستن.
برچسبها: زندگی ساده
اگر از من بپرسید "به چه کسی نباید اعتماد کرد؟"
می گویم "آدمیکه با همه دوست است."
دوست بودن با همه نیازمند هزاران نقاب، هزاران دروغ و هزاران تزویر است.
میخواهم از ته دلم آرزو کنم؛
آرزو میکنم سلامتی باشد و عشق باشد و برکت باشد و حالی خوب.
آرزو میکنم روزیتان بسیار شود و در کمال دارندگی و سخاوت، روزیرسان دیگران باشید.
آرزو میکنم برکت بیفتد به مال و عمر و دلخوشی و لبخندهایتان.
آرزو میکنم آرزو کنید و سر بچرخانید و آرزویتان پشت در باشد.
آرزو میکنم ناگهان تمام گرهها باز شوند و تمام بنبستها، راه شوند و تمام اندوهها شادی و برای همهمان بیفتد آن اتفاق خوبی که مدتهاست منتظرش بودیم.
برچسبها: ارزومیکنم
گاهی هم آدمهایی بدون استعدادهای ویژه، به جایگاههای بالایی میرسند و موفقیتهای بزرگی کسب میکنند و این رسیدن و داشتن؛ بخاطر قلب صاف و زلالیست که دارند و حسادتی که ندارند و بدی که نمیخواهند و مناعت طبعی که به خرج میدهند.
ما نمیدانیم میان خدا و آدمهای دنیا چه میگذرد و خدا در یک انسان چه چیزهایی دیده و به کدامین رنج و گذشت و بزرگواریِ او پاسخ داده، ما فقط نمودها و نتایج را میبینیم و با وسعت دیدِ محدود و آگاهیِ اندکی که از سرگذشت و جهانِ یک آدم داریم، قضاوتش میکنیم!
ما نمیدانیم، ما هیچ چیز نمیدانیم.
برچسبها: گاهی ادمها
اینکه به حرف زدن بشناسنت، چیز خوبی نیست برای مواقعی که تصمیم گرفتی به هردلیلی ساکت باشی... انگار نظم زندگی بقیه به هم خورده! هر سه ثانیه ازت میپرسند «چیزی شده؟»، اونوقت به جای سکوت کردن باید هی توضیح بدی نه چیزی نشده و فقط تصمیم گرفتم چند روز با دهانِ بسته زندگی کنم.
برچسبها: دهان بسته
دیروز زنداداشم گفت بیا بریم ارایشگاه صورتت پاگسازی کنم و مربی نگا کنه مدرکمو بده.منم گفتم صورتم مرتبه گفت بابا همش ماساژ هس گفتم باشه.
وقتی وارد سالن شدم.
بخدا خود مربی بهم گفت اخ گوگولی عزیزم امتحاناتوشما شرو شده گفتم نه.گفت چند سالته.گفتم تازه رفتم۲۹ گفت دروغ نگوووو بهت نمیاد ۲۲ سالته گفتم بخدا ۲۹ سالمه گفت بخدا ۲۲ سالته.
بعد برگشت بهمگفت مدرکت چیه گفتم لیسانس گامپیوتر گفت نگووو. طلبه که حوزه درس میخونی و نظامی بهت میاد.
بعد بهم گفت خواهر داری گفتم نه خودم تک تنهاوته تغاریم گفت نگوووو بابا.خوشبحالت راحتی دردونه داداشیاتی.گفت عاشق دستات و انگشتاتم گشیده و مرتبه چگار کردی باهاش.گفتم بخدا هیچی. بعد ی تک پوش طلا دارم بیشتر زیر لباسمه و لباسمو زدم بالا ک و روسریمو دراوردم که برم صورتمو بشورم.بهم گفت به به چه طلای قشنگی الان این طلاهات بفروشی میتونی ماشین یا خونه بخری.چیری نگفتم.خواستم سمعکمو درست کنم بهم گفت این گوشواره ک گوشت هس خیلییی قشنگه عاااشقشم گفتم قابلتو نداره.
بعد برگشت بهم گفت میشه ازت عکس بگیرم گفتم شرمنده گفت از موهات گفتم شرمنده بهم گفت شل کن بابا.😐.
بعد برگشتم چادرمو پوشیدم که برم گفت بخووورمت گوگولی😤
خو اسگل چطوربهت بفهمونممممم.
عجب گیری کردم.انگاری هیچ کسیو ندیده اه
برچسبها: عجب
در تفسیرِ فایدهی حضورت در جهانم به همین بسنده میکنم که
تو باعث شدی چشمهای خودم را دوست داشتهباشم.
برچسبها: باعث شدی
وقتی میگویم من تنها هستم، یعنی چیزی نه به وجدم میآورد و نه خوشحالم میکند. من به غم خودم عادت کردهم و عالم خودم را تماشا میکنم. میجنگم تا زنده بمانم و شاید هم روزی روایت کنم! گوشهای نشسته بودم و مشقم را مینوشتم و یکهو دیدم مرد شدهم و باید بسوزم به تقدیری که برایم نوشته شد.
من مثل نقاشی زیبای دختربچهای بودم که رنگهایش اشتباه بود. دلم دریا بود، با مداد خاکستری رنگ شد.
برچسبها: وقتی که
روز ۵ شنبه با زنداداش داشتیم میرفتیم مغازه که قسطی های جهزیمو بدیم.زنداداش گفت من برم این فلاسک رو بدم ب مغازه فلانی که سرش خراب شده درسش کنه و تو کم کم بیا تا از اونجا بیام باهم بریم گفتم باشه.من توی گوچه یواش یواش راه میرفتم تا به اون میدان برسم زنداداش بیاد بریم.
خلاصه توی گوچه ادم میامد میرفت یهویی از سمت راست با فاصله ۱۰ متر. ی پسر بچه چشم رنگی نزدیکای کلاس ۵یا۶ و کلاه مشگی از موتور پیاده شد من اون بچه رو میشناسم دیدم داشت موتور خاموش میکرد ک بیاد توی گوچه انگاری منتطر بود، من اصلا حواسم نبود داره کجا میره.دیدم ، دختر نزدیکای کلاس ۴یا۵ و میشناسمش با بافر و چگمه و لب قرمز برگشت سمت راست داشت ب پسره میگفت و میگفت،
من نمیشنیدم خو.فکرم ب اون پسر بود تا از کنارشون رد شدم تا منو دید ساکت بود حرف نمیزد دلم براش سوخت اینقدر مظلوم بود الکی گوشی در گوش گرفتم که مثلا حواسم نیس تا نترسه.
هرچه از گوچه دورتر میشدم بیشتر حواسم بهشون بود،
پسره:: از بچگی مادرزاد گوشاشو از دیت داده بود و الان با گاشت بهتر میشنوه.
دختره:: پدرش اعتیاد شدید داشته و از مادرش جداشده و خانوادشو ول کرده رفته و سالها برنگشته و دختره پیش مادربزرگ پیرش زندگی میکنه ی جورها کلفت خانواده میشه.
حالا اینا میرن سرقرار اونم کجا همون کوچه جاره ایی ندارن همه همو میشناسن.
دلم ی جور بود هم ناراحت و هم نگران.فقط دعا میکردم اسیب نبینن اخه هردو اسیب دیده هستن.
خدایا همه جونان سرزمینمونو به راه راست هدایت کنه الهی آمین.
برچسبها: کلاس ۵
همواره دو احساسِ متناقض را در قلبم حس میکنم:
وحشت از زندگی و اشتیاق به زندگی.
تو باعث میشوی خودم را با دیگران مقایسه کنم و من از این احساس پوچ و بیمعناست که فرار میکنم. احساس ناخوشایندیست تا زانو وسط گل و سیمان گیر افتادهباشی و به آنان که فارغ و سرخوشانه با کفشهای مناسب کنارت میدوند نگاه کنی و از خودت و از شرایطی که داری بیزار شوی و بدانی استعداد دویدنِ خیلی بهتر و سریعتر را داری و بیشتر حسرت بخوری.
تو باعث میشوی خودم را با تمام کسانی که دوستشان داری و به آنان اهمیت میدهی مقایسه کنم - کسانی که در حالت عادی به آنان کوچکترین اهمیتی نمیدهم- و حقارتی بالاتر از مقایسه برای آدمیزاد وجود ندارد!
نمیخواهم بمانم و از تو حرف بزنم و تمام دقت و توجهم را به جای اهدافم، روی تو بگذارم و برایم اهمیت داشتهباشی! آدم، جایی که تمام توجه و احساسش را میگذارد، بیاندازه ضعیف و آسیبپذیر میشود و من نمیخواهم آسیبپذیر و ضعیف باشم.
برچسبها: باعث
رفتنهای واقعی، خداحافظی ندارند! نه دری محکم بسته میشود، نه خشمی با شدت برون ریخته میشود، نه فریادی، گلایهای، اعتراضی، تلنگری، هشداری... رفتنهای واقعی به مرور زمان اتفاق میافتند. هربار یکقدم به عقبتر، هربار یککم بیانگیزهتر و ناامیدتر، هربار چند فرسخ دورتر... رفتنهای واقعی درست وقتی اتفاق میافتند که هیچکس حواسش نیست و کسی به نداشتن و از دست دادن فکر نمیکند! ناگهان به خودت میآیی و جای خالی آدمی را احساس میکنی که حتی به خاطر نمیآوری چه زمانی او را از دست دادهای! انگار که وقتی خواب بودی، کسی پاورچین از تو دور شدهباشد، بیصدا، بی خداحافظی، آرام...
رفتنهای واقعی در سکوت اتفاق میافتند.
برچسبها: رفتن های واقعی
یکی روز زن استوری کرده البته میدونم کمبود شدید داره اما جای خیلی خوب ازدواج کرده و شوهر خوب و اینا.هنوز مادر نشده فقط ۷ ماهه ازدواج کرده.
من به همدیگ معرفیشون کردم.و خیلی ارزوی خوشبختی براشون دارم.ولی اخه چرا باااید از هرکاری کرده ایتوری بزاره.
حالا کمبودهاشو توی استوری خالی میکنه.
نوشته که.
عشق جان، دلم به بودنت قرصه، همین که کنارمی، همین که مثل کوه پشتمی، همین که هستی، تمام نداشته های منو جبران میکند، هیچی جز تو نمی خوام، بمونی برام همیشگیم.😐😐😐😐😐😐😐😐😐🤮🤮🤮
برچسبها: کمبود
من از لفظای رل و اکس و کراش متنفرم
از آهنگای پوچی که به اشتراک گذاشته میشن متنفرم
از چص دود کردناشون تو کافه متنفرم
از جشن های عجیب طلاق و تعیین جنسیت متنفرم
از تک تک بلاگر های شهر متنفرم
از فخر فروختنشون با ایفون قسطی و ماشین چینی متنفرم
از تک تک کلمات انگلیسی که میون فارسی حرف زدنشون متنفرم.
کلا از چرت پرتاشون منتفرم.
برچسبها: منتفرم
نباید بگذاری بفهمند که سادهای، که زیاد خوشبینی و میتوانند تو را دور بزنند! خوب باش و بدنخواه و بد تا نکن با هیچکس، ولی جوری باش که تصور کنند هفتخط عالمی.
برچسبها: نباید که
هرکی گفت حیوانا وفا دارن فلفل بریزید زبونش.
این سگ امده حیاطمون دمپایی خوشگلمو دزدیده برده😭.
این دمپایی با وسواس های فراوان خریدم اونم ۳۰۰ هزارتومن😭😭.
هرکی میامد میپوشیدش میگفت خیلی کیف میده😭😭😭😭
اخه سگ دمپایی من برا چیتههههههه😭😭😭😭😭.
من الان لنگ دمپاییمو چگار کنمممم😭😭😭😭.
لابد دمپاییمو بردی برا خانمت 😭😭😭😭😭😭.
اصلا ازکجا پیدات شده اصلا این همه حیاط همسایه ها بازن چرا از اونا کگوگولی ان نبردی گیر کردی ب دمپایی من😭😭😭😭😭.
دمپایی میخورید یا میپوشید؟؟؟؟
اینجوری بوش میاد نکنه سگها دارن یواش یواش تبدیل به ادم میشن😭😭😭😭.
دمپاییییییییییییی خوشگلمممممممممم دمپاااااااایییییی قشنگم😭😭
برچسبها: سگ
آموختهام که حق بدهم و عبور کنم، حق بدهم و ببخشم، حق بدهم و به دل نگیرم اما فراموش نکنم که نباید یک خطا و اشتباه را دوبار تکرارکرد؛ خواه دوست داشتنِ یک آدم باشد، خواه اعتماد به او، خواه توقع داشتن از کسی که بارها ثابت کرده برایش اهمیتی ندارد من به اوج برسم، یا زمین بخورم...
حق میدهم، درک میکنم، میبخشم، اما فراموش، نه! فراموش کردن؛ به مثابهی در دست گرفتن زغال نیمهروشنیست که میان خاکستر پناه گرفته و تا مغز استخوان خواهد سوزاند و ویران خواهد کرد،
اوضاع هرچقدر هم که خوب شد نباید از یاد ببری!
نباید از یاد ببری با تو چهکار کردهاند.
برچسبها: اموختمکه
در خیابانی که تو زندگی میکنی، ۹ زن هستند که از تو زیباترند، ۷ زن که از تو قد بلندترند، ۹ زن که کوتاهتر هستند، و یک زن که ادعا دارد من را بیشتر از تو دوست دارد. در محل کار زنی هر روز به من لبخند میزند، و دیگری تلاش میکند سر صحبت را با من باز کند، و پیشخدمت رستوران چای من را به جای شکر با عسل شیرین میکند، ولی همچنان، من تو را دوست دارم!
+این از عاشقانههای داستایوفسکی به ماریاست، من البته بودم در جواب میگفتم مردک کل زنهای محل رو که دید زدی، سر کار هم که کار نمیکنی معلوم نیس چیکار میکنی، برو پیش همونیکه برات عسل میریزه کوفت کنی.
برچسبها: میگه
ی کتابی خوندم خیلی قشنگ و حقیقت تلخ بود.
ی پسر جون بیکار علاف بود البته دنبال کار میگشت بهش نمیدادن و هی قسمت نمیشد.تا اینک برادر بزرگش با ماشین چپ میکنه میزنه ی بنده خدایی و اون بنده خدا فوت میکنه.این برادربزرگه زن و بچه داره سرپرست خانوادست و پدرشون سالها فوت کرده.برادر کوچگ و بزرگه میان به لین پسره میگن تو بیا خودتو معرفی کن در حقمون بزرگی کن و بیکار هستی اونجا حمایتت میکنن و اینا این پسره میگه مخایید از شرم خلاص بشید مگ من چ گناهی کردم چی از جونم میخایید.چرا هرمشگلی باشه برامن میارید شادی ها رو میبرید.برادرها خیلی بی رحمانه میگن حقته بیکاری علافی ابت دادیم نونت دادیم و اینا.پسره واقعا داشت دیونه میشد رفت خودشو معرفی کرد ۲ سال زندان بود و ازاد شد وقتی درامد ی جور مثل دیونه ها بهش امده بود.
خلاصه پسره در اولین فرصت رفت پیش خانواده اون بنده خدایی که برادرش با ماشین زدش مخاست بهشون بگه که من قاتل نبودم و نیستم و منو ببخشید( دل بزرگی داشت و ادم بامعرفتی بود).وقتی زنگ خونه اون بنده خدا زد در باز شد و وارد شد دید یکی داره با آینه کوچگ دستی سقف خونه بازی میکنه چشمش میگیره ک نور اذیتش نکنه وقتی چشماشو میمالونه میبینه ی دختر ۲۰ ساله معلول جسمانی حرکتی اونجا نشسته داره با اینه بازی میکنه( دختر اون بنده خدا بود).یهویی پسر بزرگ اون بنده خدا امد گفت چی مخایی پسره گفت امدم سلام علیکی کنم برم پسر بزرگ گفت برو بیرون گمشو.
خلاصه گذشت پسره ی دست گل قشنگ و مقداری خوراکی اجیل و اینا باخودش اورده بود ک بره اون دختر معلول خوشحال کنه.اخه تنهاست کسی نداره د برادر بزرگش با خانمش شهر دیگ زندگی میکنه و خیلی کم میان سر بزنن بهش.در میزنه در باز نمیکنه یهویی همسایشون میاد میگه چگاردادی پسره میگه اینو برا اون خانم اوردم همسایه میگه خودم براش میبرم و کلید از زیر جاکفشی درمیاره در باز میکنه میره داخل و میگه از طرف اون پسره.
ی روز پسره میره و جاکلید پیدامیکنه یواشکی میره خونه اون دختر معلول و میبینه تنهاست و هی داده به تابلو میگه ازت میترسم و اینه جلو میاره ک روشنایی بشه.تابلو ی خونه و درخت و بچه سیاه پوست و فیل و شیر بود ازش میترسید.پسره گفت سلام دختره خیلییی ترسید پسره بهش گفت دیدم تنهایی گفتم بیام پیشت تنها نباشی دختره نمیتونه حرف بزنه سرشو تکون میداد پسره میبینه راحت نیس و میگه این شمارمه دوست داشتی میتونی بزنگی تنها نباشی یهویی دختره حالش بد میشه پسرهصورتشو میشوره و بهش اب میده وقتی به هوش میاد میره.
شب دختره رنگمیزنه ب پسره میگه میشه ازت سوال بپرسم پسره درجا خودشو میرسونه خونه دختره ودختره بهش میگه چرا برام گل اوردی چرا کمکم کردی دیگ پسره مخاست حقیقت بگه ک من قاتل نیستم و منو ببخشید و اینا.اینا دیگ تلفنی حرف میزنن و عاشق همدیگ میشن پسره میبرش بیرون حال هواش عوص بشه و اینا از نامردی و ظلم هایی در حقش کردن میگه و اینا. ی روز باخودش بردش پیش خانوادش که تولد مامان پسره بود و به همه گفت من مخام با این دختر ازدواج کنم و وقتی ب عکس خانوادگی رسید پسره ولیچر دختره گرفت باخودش بردش ک عکس بگیره برادر بزرگه گفت عکس خانوادگی هس این چیه و ولیچر گرفت بردش اومد طرف پسره برگشت گفت پس من عکس نمیگیرم و رفت مامانشو بوسید و تولدشو تبریک گفت.و ولیچر دختره گرفت رفت.
ی شب بود پسره و دختره پیش هم بودن و یهویی سر زده برادر دختره امد دید این پسر اینجاست زنش داد میزد کمک دیگ همه ریختن زنگ زدن پلیس و امدن پسره بردن زندان و از دختره بازجویی کردن این بازجویی حرف دختره نمیفهمید پس زن برادرش برعکس براش ترجمعه میکرد.
بازجویی از پسره پرسید این دختر معلوله چرا بهش تجاوز کردی چرا اذیتش کردی.چرا رحم بهش نکردی این ملافه خونیه و اینا.
پسره یک کلمه گفت ما همدیگرو دوست داریم عاشق همیم و هیچ وقت اذیتش نکردم ارزوهایی در دلش بوده بردمش بیرون.بازجویی گفت مدرک کو.پسره هیچی برا اثبات نداشت.
باز مخاستن پسره ببرن زندان دختره داد میزد گریه میکرد میگفت نه نه ، اینا فکر میکردن از پسره میترسه.
بعد چند ماهه دختره باردار میشه. کلانتری ها همه میگن چون مدرک برا اثبات ندارن نمیشه.
خلاصه دختره مثل همیشه تنها تنها و بچه بدنیا میاد بچه ازش میگیرن میبرن ب یکی بدن که پسره ازاد میشه و میاد و اینا...
هوووووف عمیق هووووف.
برچسبها: کتاب
فاطمه ی عزیزم... گاهی خیال میکنم جهان فقط یک مشت اتفاق خستهست که خودش را آرامآرام روی شانههای ما میریزد؛ اما تو… تو مثل همان روشنایی کمجان دم غروب میمانی که ناگهان روی میز میافتد و بیآنکه چیزی بگویی، معنا را برمیگردانی. نمیدانم چطور است که با یک لبخندت، همهی پرسشهای بیجواب، یک لحظه کوتاه ساکت میشوند؛ انگار کسی دست میگذارد روی شانهی بیقراری و میگوید «بس است، همینقدر زندگی کن.»
برچسبها: همینقدر
.::. مطالب قدیمیتر
